شاعر شدم که روزی وصفت نمایم ای دوست
چشمان پرفروغت ٬ میعادگاه عشق است
من آسمان چشمت رامی ستایم ای دوست
احساس وشورعشقی بازآی ای بی تو زردم
عمری به درد دوری من مبتلایم ای دوست
درد است زنده بودن وقتی شبی نباشی
گربی توزنده بودم ٬گو بی وفایم ای دوست.
تبعيد گاه من
جايی است حوالی
گوش واره هاي سر گردان در سکوت و خلوتی گردن
جايی نزديک دست های بی بکارت
فاصله ای نيست
تا ترکيدن بقضی
که در پيچ و خم های
این راه دشوار،آشيانه کرده
و اندامت را اینچنین بار دارکرده
تبعيد گاه من جايی است
نزديک آغوش معصومت
که بوی عطر غليظ مردانه ميدهد
در کوچه ،پس کوچه های کودکی من حياط خلوتی بود
که مادر بزرگ ظهر های جمعه ،خودش را غسل ميداد
دمپايی پلاستيکی سفيدی به پا ميکرد،لباس هايش را
يکی يکی ميکند،اول شير آب را ميشست،تا دلش بگيرد
که بهش دست بزند،کمرش را خم ميکرد و زير لب
دعا ميخواند و صلوات ميداد و بدنش را آب ميکشيد
من و تو از پشت پنجره ای که به حياط خلوت راه داشت
او را نگاه ميکرديم،هميشه او را در چادر سفيد و مقنعه
ديده بوديم،تنش سفيد و بی لک بود،هيچ وقت فکر
نميکردیم،مادر بزرگ ،زن باشد،و وقتی پستان های
سفيدش را ميبينیم،تعجب ميکنیم،
هميشه فکر ميکردیم
مادر بزرگ خداست
دايی مجرد ،بد اخلاق و عنق که سرک کشيدن ما
را ديده بود،با تشری ما را از پشت پنجره متفرق ميکرد
انگار که به مادرش تعصب داشته باشد
من هميشه عنقی و تلخی و سکوت دايی کوچکه را
دوست داشتم.....
حالا
حياط خلوت ،واقعا حياطی؛ خلوت است
دايی در غربت است و سراغ کسی را نميگيرد
و هيچ نشانه ای هم از خودش به جای نگذاشته
فقط شنيده ام که
صبحانه اش،ودکا است
نهارش،شراب
شامش،ويسکی،....
مادر بزرگ هم رفت،جايی که هميشه دوست داشت ،برود
حياط خلوت،
جايی است برای کشيدن سيگاری،اما نه يواشکی
و دست زدن به شير آبی که عوض نشده است
و ديگر هيچ کسی حتی ،برای تشر زدن هم نیست
پيش از آني كه به يك شعله بسوزانمشان باز هم گوش سپردم به صداي غمشان هر غزل گر چه خود از دردي و داغي مي سوخت ديدني داشت ولي سوختن با همشان گفتي از خسته ترين حنجره ها مي آمد بغضشان شيونشان ضجه ي زير و بمشان نه شنيدي و مباد آنكه ببيني روزيماتمي را كه به جان داشتم از ماتمشان زخم ها خيره تر از چشم تو را مي جستند تو نبودي كه به حرفي بزني مرهمشان اين غزلها همه جانپاره هاي دنياي منند ليك با اين همه از بهر تو مي خواهمشان گر ندارد زباني كه تو را شاد كنند بي صدا با دگر زمزمه ي مبهمشان شكر نفرين به تو در ذهن غزل هايم بود كه دگر تاب نياوردم و سوزاندمشان

|
گل از طراوت باران صبحدم لبريز هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار كه هست دامنت از رشحه كرم لبريز هزار چلچله در برج صبح مي خوانند هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز به پاي گل چه نشينم درينديار كه هست روان خلق ز غوغاي بيش و كم لبريز مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است فضاي دهر ز خونابه لبريز ببين در آيينه روزگار نقش بلاكه شد ز خون سياووش جام لبريز چگونه درد شكيبايي اش نيازارد دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز
|
||
تيكه بر جنگل پشت سر روبروي دريا هستم آنچنانم كه نمي دانم در كجاي دنيا هستم حال دريا آرام و آبي است حال جنگل سبز سبز است من كه رنگم را باران شسته است در چه حالي آيا هستم ؟قوچ مرغان را مي بينم موج ماهي ها را نيز حيف انسانم و مي دانم تا هميشه تنها هستم وقت دل كندن از ديروز است يا كه پيوستن بر امروزمن ولي در كار جان شستن از غبار فردا هستم صفحه اي ماسه بر مي دارم با مداد انگشتانم مي نويسم من آن دستي كه رفت از دست شما هستممرغ و ماهي با هم مي خندند من به چشمانم مي گويم زندگي را ميبينيبگذار اين چنين باشم تا هستم
اين راه بی بازگشت.....
کجای زمان بود که کلاف بنفش رنگ از دستم لغزيد و گم شد
مسيرش را تعقيب کردم
انتهايش رسيده بود به ته چاهی پشت کوه قاف....
ميخواستم افسارش را به دست بگيرم،رفتم،.....،خوش خوشان به ته چاه رسيدم
همه چيز خوب و خنک و ارام بود
تنم گرم بود
ميشد با سنگ ها ،يک قل دو قل بازی کرد
ميشد صدای قطراتی را که همچنان ا ميدوار ميچکيدند ؛ شماره کرد
ميشد،
ميشد به خاطرات مجالی برای خود نمايی داد
خاطراتی که با کره بودند و هراس داشتند و منتظر شاهزاده با اسب سفیدش بودند
ميترسيدند،ميترسيدند
گفتم: بياييد،مثل يک زن بالغ بیایید،با لباس خواب بياييد
و هر چه زنانگی که در تخت خواب ها آموختيد به کار ببريد و وانمود نکنيد که مريم مقدس هستيد
آمدند،يخشان شکست
طنازی کردند،رقاصی کردند
عشوه آمدند، ،..،همخوابگی کردند
و در انتها ،درد زنانگی را بهانه کردند و رخت بستند و رفتند
وسوسه نور ،جانم را فرا گرفته بود
پای نهادم ،از تکه سنگها راهی باز کردم
و در دل سرودم:
راه طولانی خانه ،کی به انتها ميرسد
کی ميگذرم از آوارها و آواز ها
تا برسم به اتاقی که
هنوز عطر پودر های کودکی ام را ميدهد
به اتاقی که
کارنامه های رفوزگی ام را در آن پنهان میکرد م
کی ميرسم؟
از سنگ ها غلت خوردم...چند پله پايين تر و دوباره بالا کشيدم اين تن سنگين محزون را
نور،چشمک لرزانی ميزد
چند آجر بيشتر نمانده بود تا نور
دست و پايم را بيشتر جنباندم و در دل از شاعر خواندم
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور ،روی شانه آنهاست
نور ،دلم را قلقلک ميداد
اميد،خود زندگی بود
اما،..
پاها يی با کفش های سياه ،خود نمایی کردند
بله ؛جایگاه من عميقترين نقطه چاه است
نه،ديگر نور را دوست ندارم
و به گل ها حسادت نميورزم
نه،نور چشمم را ميزند
نه،نور را دوست ندارم
چشمم به سياهی خو گرفته است
نه ؛ نور را دوست ندارم
دلم می خواد بفهمی دیروز تا می توانستم برای خودم گریه کردم دیروز گریستم برای تمامی روزهایی که گرفتار، خسته و یا عصبانی بودم برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم ،برای صبوری ام برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی، بی احترامی و جدایی از خودم شده و موجب شده بود، انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیزهمان رفتار را با خودم داشته باشم دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران را دوست بدارم گریستم برای تمامی کارهایی که فقط و فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و آنها نفهمیدند و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحی و خستگی بی حد چیزی نبود دیروز گریستم هم برای خودم هم برای تو چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد گریستم به این خاطر که رنجیده بودم،به این خاطر که مرا رنجانده بودند، به این خاطرکه من ِ رنجورراهی نداشتم درمیان اشکهایم خدای خود را شکر می کردم که نگذاشت قلبم را ازدست دهم و به دستهای نا امن بسپارم ..............نگذاشت قلبم فرمانروای جسمم شود دیروز گریستم به این خاطر که روحم وعقلم به تمامی چیزهایی که نیازبود بدانم،واقف بود روحممی دانست که چه خواهد شد و من نسبت به نجواهای روحم بی توجهی کردم آن هم فقط به خاطررضایت او ...................و دیروز او........................... دیروز با تمامی روحم گریستم و آن را راضی کردم دیروز به خاطر همه چیز گریستم اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم ...................................... آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت............... صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من خیال می کردم میگوید : دوستت دارم! خوب شد هرگز باور نکردم و فقط خیال بود و بس............................. | |
|
خسته ام....خسته از دقایقی که می گذرد و بازگشتی ندارد از دقیقه های خسته و مرده ، خسته از بودن ،
خسته خسته خسته هنوز گیجم از اتفاقی که بین من و تو افتاد خسته کردی این دلم را، نمی دانستی تکه هایش را ز کجا یافتم آزردی مرا، لب بر شکایت نگشودم، شکنجه هایت مرا از تو راند به خیالت، خود کوچ کردم ، ندانستی که مرا زخود راندی روز های اول چه خوش روزگاری بود! شب های آخر ............................. نمی دانم................. رفتم ، ماندی ، تا بدانی که بودم؟ که رفتم.
حال دعایت می کنم تا خود را بیابی برایت می نویسم تا بدانی چه شد که رفتم... آخرین کلام! هم باشم هم نباشم؟!!! باز خواهم گشت؟!!!
یادگاریت را نگه داشتم تا یادم بماند، دلی که سنگی ست ، وفا را ندانسته.
| |
به خودم می گویم مهم نیست...
به خودم شک کردن را می آموزم :
- ایا واقعا ارزشش را داشت...یا دارد ؟
به خودم خیلی چیز ها گفته ام...و می گویم...
به خودم می گویم...همیشه ، وقت هست برای
فراموش کردن...حداقل به اندازه ی تمامی باقی عمرت....
ولی...ته همه ی اینها این است که :
... من غمگینم.
سوار تاکسی و همسفرراهی کوتاه باچهارمسافر.........
ترانه ها یکی پس از دیگری بگوش می رسیدن
.....اونم از لطف چراغ قرمزها .....سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین
............یادت نمیاد اون همه قول و...............................
دختر جوانی سرشو تکیه به پنجره داده بود
واشک آروم آروم از گوشه چشماش سرازیر می شد
دوباره دل هوای با تو بودن کرده،نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعا هابردن
...................صدای هق هق دختر
.................اما بیشتر شبیه بغض خفه شده می موندکاش کاش
................انگار ترانه هاهمه دست به دست هم داده بودن دخترخاطراتش رو بیاد بیاره
آهای رفیق نیمه راه
.... آی تو که تنهایی میریفقط یک نفرین می کنم
...... تو اوج غربت بمیریدستمو رو شونه دخترگذاشتم
خانوم طوری شده
......؟!همینطور اشک ها رو صورت دختر می غلتیدن
گفت چه خوب می شد آدم دچار فراموشی می شد
یعنی میشه یک روز دارویی به نام فراموشی کشف بشه
اونوقت آدم تمام خاطرات بدش از یادش می رفت
زندگی
جدید...با افکار جدید.......به امیدش با نوای دل نغمه ها خواندم او نیامد
امید دل من کجایی
... سحر شد چرا پس نیاییچرا نیایی که بی تو نالانم
...نگاه حزن آلودی بهش کردم
سرمو آروم پایین آوردم
....حرفی نمی تونستم بزنمصدای دخترومی شنیدم
آقای راننده همینجا پیاده می شم
من کماکان در فکر فراموشی
یعنی واقعا میشه یه روز
...............يکي مي ماند
تا روزها و گريه را حساب کند
يکي مي رود
تا در قلبت بماند تا ابد....
اشک هايت را پشت پايش بريزي
رسم روياها همين است.....
که تنها بماني با اندوه خويش
روزها و گريه ها را
به آسمان خالي ات سنجاق کني
بايد باور کني که بر نمي گردد....
که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي
تا بتواني هر صبح
با يک شاخه گل ارزان
منتظرش بماني......

نمیدونم تو میدونی یا نه ؟ تو میفهمی یا نه ؟ تو درک میکنی یا نه ؟
شاید خیلی انتظار احمقانه ای هست که ازت انتظار داشته باشم که بفهمی و درک کنی ! چون خودمم نمیفهمم .
خیلی فکرای عجیب غریبی در مورد خودم میکردم . اما حالا فقط دوست دارم که برم تو یه دهاتی جایی که هیشکی نباشه . همصحبتم درختا و حیوونا باشن . کسی نباشه که ...
تو می دونی چی فکر میکنم ؟ چه حس بدی دارم ؟
خیلی حس بدیه که ادم به مردونگی خودش شک کنه !
خیلی بده که ادم حس بکنه نامردی کرده . بی معرفتی کرده . احساس گناه در مورد انسانی که بیشتر از جونت دوسش داری ... نمیدونم میدونی چقدر میتونه کشنده باشه یا نه !؟
اینکه بفهمی یه روزی یه کاری میتونستی بکنی و نکردی ...:((
اگر این حس همراه این حس باشه که با این کارت عزیزترین کسی رو که تو زندگی داشتی از دست دادی اونوقت شاید اون حس تا حد مرگ ویرونت میکنه و ...
دیشب تا صبح گریه کردم . می بینی دیگه نمی ترسم بگم . دیگه خجالت نمی کشم . تا صبح گریه کردم . زیر بارون هی آسمون گریه کرد و هی من زار زدم . اونقدر زار زدم که دیگه صدام در نیاد .
چه بارونی . همه ش یاد بارونی می نداختتم که با هم زیرش قدم زدیم .
این منظره ها قبلنا زیبایی های بی نهایتی داشت . اما حالا فقط خاطراتی رو یادآوری می کنه که هرگز اتفاق نیفتاد ولی بارها و بارها با هم مرورش کردیم .
خدایا هرگز فکر نمیکردم این همه زیبایی یه دفعه اینقدر برام زجرآور و دردناک بشه .
ای کاش فرصتی بود حتی برای یکبار با تو ، توی این هوا نفس میکشیدم .
ای کاش فرصتی بود که این همه زیبایی رو با تو میدیدم و این همه دردناک نبود برام . :((
قلب من بر آشفته است رويا مي بيند، هيجان زده است و شيداي يکي از دختران صحرا

کيمياگر: به ندای قلبت گوش بسپار، قلبت همه چيز را ميداند.
جوان: چرا بايد به ندای قلبمان گوش بسپريم؟
کيمياگر: چون هر جا که قلبت باشد گنجت هم همان جا خواهد بود. هيچ کس نمی تواند از قلبش بگريزد. برای همين بهتر است آنچه را که ميگويد بشنوی. بدين صورت هرگز ضربه ای را دريافت نمی کنی که انتظارش را نداشته باشي...
جوان گفت:«قلب من بر آشفته است رويا مي بيند، هيجان زده است و شيداي يکي از دختران صحرا. از من چيز هايي مي خواهد و شبهاي بسياري، هنگامي که به آن چيز ها مي انديشم خواب از من مي ربايد»
- خوب است قلب تو زنده است. هم چنان به آن چه براي گفتن دارد گوش بسپار...
جوان به ندای قلبش گوش داد و توانست نيرنگها و حيله هايش را بشناسد و توانست آن را همان گونه که بود بپذيرد. يک روز عصر قلبش گفت: خشنود است. قلبش گفت:حتی اگر گاهی اعتراض می کنم به خاطر آن است که قلب يک انسان هستم و قلب انسان ها اينگونه است. از تحقق بخشيدن به بزرگترين روياهاشان می ترسند، چون گمان می کنند سزاوارشان نيستند، يا نمی توانند به آنها تحقق بخشند. ما قلبها حتی از ترس انديشيدن به عشق هايی که منجر به جدايی ابدی می شوند، می ميريم، از ترس انديشيدن به لحظه هايی که می توانستند زيبا باشند و نبودند، از ترس گنجهايی که می توانستند کشف شوند و هميشه در شن ها مدفون ماندند چون اگر چنين شود بسيار رنج خواهيم برد.
جوان به کيمياگر گفت: قلب من از رنج می ترسد...
کيمياگر گفت: به او بگو ترس از رنج، از خود رنج بدتر است و اينکه هيچ قلبی، تا زمانی که در جستجوی روياهايش باشد، هرگز رنج نخواهد برد چون هر لحظه ی جستجو لحظه ی ملاقات با خداوند و ابديت است.
شبنم و چراغ ..........................................
همه ذرات جان من هيجان
همه تن بودم اي خدا , همه تن
همه جان گشتم اي خدا , همه جان
چشم تو اين سياه افسونكار
بسته با صد فريب راهم را
جز نگاهت پناهگاهم نيست
كز تو پنهان كنم نگاهم را
چشم تو چشمه شراب من است
هر نفس مست ازين شرابم كن
تشنه ام تشنه ام شراب شراب
مي بده مي بده خرابم كن
بي تو در اين غروب خلوت و كور
من و ياد تو عالمي داريم
چشمت آيينه دار اشك من است
شب چراغي و شبنمي داريم
بال در بال هم پرستوها
پر كشيده به آسمان بلند
همه چون عشق ما به هم لبخند
همه چون جان ما بهم پيوند
پيش چشمت خطاست شعر قشنگ
چشمت از شعر من قشنگتر است
من چه گويم كه در پسند آيد
دلم از اين غروب تنگ تر است
.......................................... زنده یاد فریدون مشیری

اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم ؛
اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت مي کردم ؛
اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي نواختم ؛
ولي افسوس که نه بارانم , نه اشک , نه گل و نه عشق ؛
اما هر چه هستم , دوستت دارم
و وقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم، تمام جهان به نظر فوق العاده دوست داشتني ميآيد.
تصويري كه انسان از خويش در ذهن دارد، دقيقا تعيين ميكند كه چه رفتارهايي از او سر خواهد زد، براي چه چيزي تلاش خواهد نمود و از چه چيزهايي اجتناب ميكند.
منشاء تمام افكار و حركات ما، چگونه ديدن خويشتن است،
ما همانيم كه معتقد به بودن آنيم
جایی که میری مردمی داره که می شکننت
نکنه غصه بخوری !من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب
میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه،
ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم
هر زمان كه عشق به شما اشارتي كرد در پي او بشتابيد هر چند راه او سخت و نا هموار باشد هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد هر چند تيغ هاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند و هر زمان عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد هر چند دعوت او روياهاي شما را چون بلاد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز مي كشد و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس خواهد كرد عشق با شما چني رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از ان شويد آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد "
پيامبر- خليل جبران
و گلی
در مشتم
پنهان است
غصه ای دارم
با نی لبکی
سر کوهی گر نیست
ته چاهی بدهید
تا برای دل خود بنوازم
عشق
جایش ،
تنگ است....
دیگر غم را در چشمانم ندیدی
وقتی که دستهای مشتاقم را پس زدی
آن روز که در زیر باران
خیس شدنم را دیدی و چیزی نگفتی
آن روز که دیگر به دنبال بهانه ای
برای دیر آمدنت نبودی
آن روز که اشکهایم را دیدی
و سکوت کردی
آن روز بود که باور کردم
دیگر دوستم نداری
و این باور برایم چقدر تلخ بود
پنداشتم دوستم دارد
نگاهم کرد ..
در نگاهش هزاران شوق خواندم
نگاهم کرد به او دل بستم و او را الهه عشق خود خواندم
نگاهم کرد....
اما امروز فهمیدم که او فقط نگاهم کرد
گفتم : از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي
از تنهايي ؟ گفتي : همزباني
از محبت ؟ عشق
از دوستي ؟ صداقت
از بهار ؟ طراوت
از سفر ؟ انتظار
از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
........ باز هم گفتم جدايي ؟
سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...
تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم




